پسرم 47 ماه شد
سلام عشق مامان
47 ماهگیت مبارک عزیز دلم ![]()
امروز اومدم از تو بگم . تو که شدی تموم دنیای من و زندگی کردن بدون تو برام یه لحظه هم امکان پذیر نیست خلاصش اینکه بی تو هرگز
این روزها حرف واسه گفتن از پسر ناز مامان زیاده ، گاهی اینقدر حرف های بامزه و و غافلگیر کننده میزنی که من وبابا کلی میخندیم و لذت میبریم و حتی گاهی از اینکه این حرفهارو از کجا میاری تعجب میکنیم 
من که عاشق غلط وغلوط گفتناتم ، راستشو بگم گاهی دلم میگیره از اینکه ماشالله و خداروشکر روز به روز داری بزرگ میشی ، چون فکر میکنم برای حرکاتت و غلط گفتنات دلم تنگ میشه نمیدونم چرا ... ولی بازم وقتی به این فکر میکنم که هر روزم با تو بهم از روز قبل بیشتر خوش میگذره حالم بهتر میشه .
خوب بریم سراغ اندراحوالات این روزها و شیرین زبونی هات
وقتی ناخنت بلند میشه یا اینکه گاهی اذیتت میکنه میگی ناخونم داره منو مسخره میکنه (ناخونم داره اذیتم میکنه) والا نمیدونم اینو دیگه از کجا آوردی 
هفته پیش چندروزی رو رفته بودیم خونه باباعلی ، روز آخر همش لج خونه و اسباب بازی هاتو میگرفتی ، منم بهت گفتم بابا امیر که اومد میریم خونه بهم میگی مامان آخه من تنگ شده خونه (دلم برای خونه تنگ شده
)
وقتی شب میشه و هوا تاریک میشه میگی ببین هوا خاموش شده
چند روز پیش یه شمشیر اسباب بازی برات گرفتم همش میری و میای بهم میگی مامان خیلی شمشیرش خشنگه (قشنگه) ممنونم که برام شمشیر گرفتی
وقتی برنامه خندوانه شروع میشه همش میای و میگی بیا مامان خندوانه شروع شد ، من اینگد خندوانه دوست دارم ( ق رو گ تلفظ میکنی )
دنیای کودکانه خیلی قشنگی با اسباب بازیهات داری ، وقتی داری باهاشون بازی میکنی کلی باهاشون حرف میزنی و همیشه لقب پدر و پسرو بهشون میدی مثلا میگی این ماشین باباشه و اینم پسرشه
منم که میخوام اذیتت کنم بهت میگم نخیرم این مامانش اینم پسرش میگی نه مگه من دخترم ، آخرشم متوجه نشدم که چه ربطی داره مگه ماشینا دل ندارن دختر باشن 

از دکتر بازیهات که هر چی بگم کم گفتم ، تو خونه یه سرنگ و یه گوشی پزشکی اسباب بازی داری ، هر جا که من میشینم گیر میدی که مامان بیا بهت دارو بدم ، بدشم اون گوشی رو میزاری تو گوشت و مثلا میزاری رو دستم میگی باید دارو بخوری و چون من داروهاتو با سرنگ بهت میدم تو هم سرنگ میاری میگی بیا دارو بخورتا خوب بشی
دفعه پیش که بردمت پیش دکترت بهش میگی خانم دکتر منم دکترما ، از اونجایی هم که دکترت خیلی باحوصله و خوبه کلی باهات حرف زد و شما هم براش توضیح دادی که چه کارا میکنی
تازشم به قول دکتر تمام گزارشات خونه رو بهش دادی
بهش میگی خانم دکتر خونه مایه سوسک اومد من دیدمش بعد دکتر ازت میپرسه کی کشتش بهش میگی بابا امیر دیگه ( حالا یکم دیگه تو مطب میموندیم بهش میگفتی که ما تو خونه ناهارو شام چی میخوریم
)
خداروشکر وابستگیت به کامپیوتر خیلی کمتر شده و من از این بابت خیلی خوشحالم ولی دیگه الان اصلا نمیزاری
ما جز شبکه پویا شبکه دیگه ای رو ببینیم و اگه هم فیلم یا برنامه ای داشته باشه باید ضبطش کنیم و موقعی که شما خوابی بزاریم ببینیم
چند وقتی بود که خیاطی کردن و بخاطر اینکه شما پسر نازم اذیت نشی و وقت بیشتری برات بزارم گذاشته بودم کنار ولی یه جورایی دوباره مجبور شدم و تو عمل انجام شده قرار گرفتم و دوباره دست به کار شدم
ولی چی بگم ک دلم خونه
آخه هر وقت که میام دست به کار بشم شما هم به بهانه اینکه میخوای بهم کمک کنی ، میای و پیشم و کلی کارامو بهم میریزی ومن هم یه چشمم باید به کارم باشه و یه چشم دیگم به شما که خدای نکرده طوریت نشه ، ولی در کل همه چیزو بهم میریزی و منم مجبورم دیگه به کارم ادامه ندم (اینو بگم که کلی کار دارم و وقتم خیلی کم) ولی بازم مهم نیست شما پسر عزیزم خیلی خیلی از این کارا برام مهمتری

یکی وقتی ازت میپرسه اسمت چیه میگی محمدطاها فلاحی آقا
بهت میگم بگو آقای محمد طاها فلاحی میگی نه اینجوری بهتره ومن هنوز هم نفهمیدم چرا اینطوری بهتره
بریم ادامه مطلب چندتا عکس باهم ببینیم 
این عکسها مربوط میشه به هفته پیش که رفته بودیم تهران خونه عمو مرتضی و خاله اشرف

امامزاده صالح 6/4/ 94

پارک پامچال _ آزادگان 94/6/5

اولش که رفتیم بساط بلال بپا کردیم و برعکس تصور من شما اونجا خیلی از بلال خوشت اومد و خوردی


بعدشم بعداز کلی بازی کردن و خوش گذرونی شام خوردیم


من وبابا امیر و عمو حمید و خاله پریسا که دستشون درد نکنه خیلی ازمون پذیرایی کردن


اینجا هم دیگه از بس خسته شده بودی که بیهوش شدی و خوابیدی

اینم از بقول خودت مرغ عشگ
که تا شب باهاش بازی نمیکردی نمیخوابیدی


آتیش سوزوندن تو وسوگند 94/6/6

باورم نمیشد خربزه مشهدی بخوری ، در کمال تعجب همگان خداروشکر یه چندتا برش کوچیک خوردی

تو تهران سری هم به بازاراش زدیم که موفق شدم لباس تولدت رو برات یخرم ، البته الان عکسشو نمیزارم چون میخوام سوپرایز باشه 
توراه برگشت به رشت به پیشنهاد خودم یه سری هم به قزوین زدیم و ناهار خوردیم و ساعت 5 حرکت کردیم
اینجا هم تو رستوران قزوین

عاشق این عکستم

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدات بشم الهی 





پسرم 47 ماه شد 









